پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و ادبيات - فیاض ابراهیم

حكمت و ادبيات
فیاض ابراهیم

١. ادبيات يك حوزه دانش و معرفت انسانى است كه در تعامل با ديگر حوزه‌ها قرار دارد. ادبيات يك حوزه بيانى، معرفت بشرى است؛ يعنى كار آن نشانه‌سازى براى معانى بشرى است و اين نشانه‌گذارى، به گونه‌اى منظم رخ مى‌دهد كه به سبك‌ها و ژانرها مشهور است. ادبيات مى‌تواند شعر و نثر باشد و هريك نيز داستانى يا غيرداستانى باشد كه تنوع زيادى ايجاد كرده است؛ به گونه‌اى كه فرهنگ‌ها و ملل به ادبيات‌هاى خاص مشهور شده‌اند.
٢. تنوع ادبيات‌ها در جهان، تابعى از وضعيت فرهنگى و معرفتى جوامع آن است؛ در برخى جوامع، شعر حضور بسيار گسترده‌اى دارد؛ به همين دليل احساسات غليان دارد و دانش مناسب غليان احساسات، عرفان است.
جوامع شرقى به دليل اشراق و نور بسيار (آفتاب بسيار زياد) جوامعى احساساتى است (به عكس غرب كه غروب و كم آفتاب است). جوامع شرقى به دليل نزديكى به خط استوا و آفتاب زياد نوعى بيدارى معنوى را اقتضا دارد، پس بايد دانشى خلق كند كه پاسخ‌گوى اين بيدارى باشد و آن عرفان است.
٣. عرفان كه جوشش معنا از درون است، همراه با جوشش رنگ و نور از برون (مثل تاج محل درهندوستان)، به بيان احساساتى نياز دارد و آن بيانى است كه بايد بيان احساس باشد؛ يعنى خود از احساس برخاسته باشد و نيز خود احساس برانگيز باشد.
بيانى اين‌گونه است كه موزون و تخيل برانگيز باشد، پس به شعر مى‌رسد كه كلامى موزون است و با تضمين مضمون‌ها و تشبيه و استعاره ما و تخيل به وجود مى‌آيد و هيجانات روحى در هيجانات نشانه‌اى تجلى مى‌يابد، پس عرفان و شعر به هم آميخته‌اند و فرهنگ عرفانى، زبان شعرى را ايجاد مى‌كند.
٤. فلسفه در غرب جغرافيايى و معرفتى به وجود آمد. فلسفه در غروب اشراق پديد آمد؛ يعنى جايى كه نور كم است. هيجان نيز خزان مى‌گيرد و كنار مى‌رود، پس جاى آن را عقل مى‌گيرد؛ عقل غيراحساسى و ابزارى و شهوتى. پس به دنبال بيانى مى‌گردد كه بيان غيراحساسى باشد و عقلانيت مذكور را بيان كند، پس به نثر مى‌پردازد و زبان نثرى را پيشه خود مى‌سازد؛ مثل اسطوره‌ها و داستان‌سرايى.
٥. اسطوره‌هاى يونانى، با استفاده از معانى شرقى، ولى با زبان نثر بيان شدند. ادبياتى سراسر نماد و نشانه‌هاى رمزآلود كه براساس صفات خداوند (رب النوع) (وجدايى اين صفات از ذات) خلق شدند. هر خداوندى صفاتى از صفات خدايى داشت و اين جدايى صفات از ذات پيدايى فلسفه در يونان را در پى داشت، چرا كه داستان‌ها براساس كاراكتر و شخصيت به وجود مى‌آيد (كه كاراكتر در اينجا همان صفات خداست) و اين كاراكتر ما مفهوم‌زايى را در پى‌دارند كه همان فلسفه است.
٦. كاراكترها در اسطوره‌ها، همان ذهن فعال و خود بنياد را ترسيم مى‌كند كه مفهوم‌زايى مى‌كند و مفاهيم را به گونه اى منظم سازد كه فلسفه را به وجود آورد و چون اين جدايى صفت از ذات خداوندى را ترسيم مى‌كند، مى‌تواند نوعى تكثرگرايى را ترسيم كند كه لازمه فلسفه است (چون اگر صفت از ذات جدا شود تكثر به وجود مى‌آيد و اگر صفت از ذات يكى باشد وحدت به وجود مى‌آيد)، پس فلسفه صورت‌هاى انتزاعى اسطوره‌هاى يونانى است. به همين دليل زمان و تاريخ كه انتزاع‌زايى مى‌كند، در آخر تمدن يونان، اسطوره‌هاى انتزاعى شدند و فلسفه به وجود آمد. (آنچه به عنوان فلسفه افلاطون و ارسطو مشهور شد).
٧. فلسفه‌اى كه به وجود آمد، براساس نثر خلق شد؛ نثرى كه خود را براساس زبان خود بنا مى‌كرد و براى فهم اين زبان و نثر مى‌كوشيد (و به هنر و شعر روى‌خوش نشان نمى‌داد به علت ترقيق زبانى و مفهومى برعكس شعر و تخيل و هيجان). اين ترقيق نثرى و زبانى، منطق نام گرفت و بحث محتوايى اين زبان را فلسفه ناميدند و اشكال قياس و ماده آن، موضوع فلسفه و منطق گرديد كه همه از اشكال نثر بود و در بعدها فلسفه و داستان، در اشكال ديگر در غرب رخ نمودند؛ يعنى تئاتر و رمان به عكس شرق كه ديوان‌هاى شعرى به وجود آمدند و حتى تخيلات و داستان‌ها نيز به گونه شعرى بيان مى‌شدند (به دليل عرفان شرقى).
٨. فلسفه با زبان نثر همراه گشت و عرفان با زبان شعر نثر با مفاهيم سروكار يافت و شعر با معانى؛ نثر با شاخص‌هاى نظرى و بيرونى اشيا همراه گشت و شعر با زيبايى شناختى‌هاى معانى و نشانه‌هاى مربوط به آن. پس نمايش نامه‌ها و رمان‌ها به شاخص‌هاى نثرى مذكور پرداختند و اشعار به معنا و زيباشناختى، و اين‌گونه غرب و شرق معرفتى - فرهنگى پديد آمدند و شرق و غرب در يك تشخص بيرونى واقع شدند كه برخورد شرق و غرب معرفتى و تضاد و نبردها و تركيب‌ها و... بوجود آمد؛ مانند نخستين نتيجه فلسفه يونانى يعنى اسكندر مقدونى و تسخير شرق و تركيب شرق و غرب در روم به خصوص روم شرقى و مسيحى.
٩. تجزيه و تركيب يا كثرت و وحدت يا تزو آنتى‌تز و سنتز و يا ديالكتيك در جغرافيايى به نام اروسيا (اروپا و آسيا) رخ مى‌دهد كه محور اصلى آن ايران است و ايران هم اروپا و هم آسيا را در خود باز توليد كرده است، به همين دليل هويت ايرانى هويتى ميان فرهنگى و جهانى است.
مانند بازتوليد شرق در ايران در قالب حافظ و سپس بازتوليد حافظ در رومانتيسم گوته در آلمان، يا در دوران معاصر، بازتوليد شرق ژاپنى در سهراب سپهرى ولى آميخته با فرهنگ ايرانى - كاشانى، يا بازتوليد غرب انديشه‌اى در مولوى ايرانى؛ به عبارت ديگر، ايران را نمى‌توان مطالعه كرد، مگر با توجه شرق و غرب (نكته‌اى كه ايزوتسو و كُربَن بر آن تأكيد داشتند).
١٠. ميان فرهنگى بودن ايران از نظر معرفتى و فرهنگى، بر سبك‌هاى ادبى ايرانى نيز بسيار مؤثر بوده است. و شعر و نثر ايرانى را توليد و بازتوليد كرده است. اين كه چه زمانى ايران شعر قوى‌ترى داشته و چه زمانى نثر قوى‌تر را مى‌توان از ادوار ادبى ايران استخراج كرد. زمانى كه نثر ايرانى قوى مى‌شود، مى‌توان گفت غرب در ايران قوى‌تر بازتوليد مى‌شود و زمانى كه شعر در ايران قوى‌تر بازتوليد مى‌شود، شرق در ايران قدرت‌مندتر بازتوليد مى‌شود؛ مثل بازتوليد هندوئيسم اسلامى در ايران توسط حافظ در سبك غزل فارسى يا بازتوليد عرفان مسيحى - يهودى اسلامى در مولوى، در قالب مثنوى (داستانى - قصيده‌اى) و نوشتن كتاب فيه ما فيه.
١١. مثنوى نزديك‌ترين سبك شعرى است كه به نثر نزديك مى‌شود، چرا كه در آن كمترين وزن و قافيه به كار برده مى‌شود. به همين دليل داستان‌سرايى در آن رخ مى‌دهد. مثل شاهنامه و مثنوى مولوى. ادبيات ايران پس از اسلام، با مثنوى آغاز مى‌شود؛ يعنى سبكى كه ميان غرب و شرق قرار دارد، به همين دليل هويت ميان فرهنگى ايران بازتوليد مى‌شود؛ يعنى شاهنامه كه بازتوليد ايران ميان فرهنگى پس از اسلام است، از اين سبك بهره‌مند مى‌شود؛ ولى در مرحله ميان تاريخى به مولوى مى‌رسيم كه نوعى عرفان شرقى را با عرفان غربى با هم تركيب مى‌كند و با مثنوى و داستان‌گويى خود را متجلى مى‌سازد (مثنوى در واقع شعر نيست بلكه نظم است)؛ ولى عرفان شرقى در نهايت بر ايران مسلط مى‌شود كه همان غزل است كه سراسر تضمين، تشبيه، تمثيل و استعاره است و تا مشروطه ادامه مى‌يابد.
١٢. حكمت كه از عرفان آغاز مى‌شود و به فلسفه ختم مى‌شود (از قلب شروع مى‌شود و بر زبان جارى مى‌شود)، مى‌تواند ميان نثر و شعر نيز در نوسان باشد، پس در ايران به عنوان منشاء حكمت اسلامى، نثر و شعر با هم پرورش مى‌يابند؛ هرچند در طول تاريخ نوسان داشته است؛ ولى مثنوى و داستان ما به حكمت نيز بسيار نزديك مى‌شود، مثل سعدى كه حتى ميان نثر و شعر و نظم جمع مى‌كند كه حكيم شيراز مشهور مى‌شود از سوى ديگر، در اسلام (قرآن) بر داستان‌گويى به حكمت سرايى تعبير مى‌شود. و از شعر به علت تخيل و به هر وادى رفتن بدگويى مى‌شود، پس عرفان را قبول ندارد. پس ادبيات مى‌تواند حكمت‌نما باشد و فلسفه و عرفان را به حكمت تبديل كند؛ يعنى ادبيات، كارخانه تبديل فلسفه و عرفان به حكمت است و چون حكمت زندگى محور است، پس ادبيات، فلسفه و عرفان را به حكمت تبديل مى‌كند و از اين طريق آن را وارد جامعه و فرهنگ مى‌كند، پس مى‌توان تاريخ ادبيات ايران، را تاريخ توليد حكمت ايرانى دانست. (از طريق نثر و شعر و نظم).